تبليغاتX
رقص توی لیوان
شعر

سلام

 

بعد از رانده شدن آدم و حوا از بهشت یه روز یه فرشته رفت پیش خدا و گفت :

 «خدایا به من اجازه میدی برم روی زمین؟ خیلی دوست دارم ببینم اونجا چه شکلیه .»

خدا گفت : «باشه برو.»

فرشته بال هاشو درآورد و به خدا داد و گفت:«من روی زمین به اینا نیاز ندارم اینا امانت دست تو باشه.»

خدا بالها رو گرفت و روی یه کوه از بال های دیگه گذاشت وگفت :« یادت نره که برگردی . اونجا جای تو نیست باید زود برگردی و بال هاتو از من بگیری. »

فرشته قول داد که فراموش نکنه و به زمین اومد .

وقتی رسید روی زمین از دیدن اون همه فرشته بدون بال تعجب کرد.

هرکس و که میدید به یاد می آورد. چون اونا رو قبلا توی بهشت دیده بود . ولی نمی دونست چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هاشون پیش خدا بر نگشتند.

روز ها میگذشتند و فرشته هر روز چیزی رو فراموش میکردتا اینکه دیگه چیزی یادش نیومد. بالهاشو ... قولشو.

 

فرشته فراموش کرد ، فرشته در زمین ماند ، فرشته هرگز به بهشت بر نگشت .

 

این یکی از داستان های کوتاه خانم عرفان نظر آهاری بود ازکتاب «پیامبری از کنار خانه ما رد شد»

که من با زبان عامیانه برای شما نوشتمش.

 

 

حالا من داره یه چیزایی یادم میاد می خوام برم پیش خدا و بال هامو پس بگیرم تازه یاد قولم افتادم و می فهمم اینجا جای من نیست.

ولی نکته اینجاست که نمی دونم چه جوری باید برگردم میشه کمکم کنید؟

 

 

این شعر کوتاه رو تقدیم میکنم به Nima  . . .

 

«خُل خُل بازی»

 

فحش هایی

که می پاشیدم ، توی صورتشان

سگ مست

توی تاریکی وول می خوردم

درست عین خودم

شیشه ی شامپاین که هرکارش کردم نشکست

خداییش عجب اکس پارتی بود.

 

 

 

 

 

«آدم بزرگیسم»

 

بوی بی مادری می آید

وسط قرن بیست و... چندم؟!

 

دیوار هایی که مثل درخت های توی جنگل اند

تداعی کننده ی وحشت 

«حاشا کردن حشره های حیات وحش»

له شدن

زیر نگاه های عابران

که چرا تنه زدی؟

برای فرار؟!!

از خودت... توی اتاق آینه؟!!

وقتی که همه از خودند؟

بیخود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اشکهات که هی قندیل می شوند

قبل از سریدن

توی ظلمت جنگل

پشت درختچه های مصنوعی

دلت برای پستانکت تنگ می شود

آنقدر که:

دل گندگی ات را به کتاب های کودکی می فراموشی

عین کوزت

وقتی که مجبور بود کبریت هاش را

به هفت کوتوله بفروشد

یا

حس طلسم حبس شدن

 توی بالاترین طبقه ی ، بلند ترین برج قلعه

وسط دور دوازدهم رقص با شاهزاده

و جا گذاشتن لنگه کفش بلورین

مثل بیدار شدن از خواب ابدی

با بوسه ی پسرک رهگذر است

توی قرنی که لب ها هم ماشینی شده اند

و مردم به جای بوسیدن

قرصش را می خورند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:45  توسط فاطمه(یلدا)نجف آبادی | 

«...میان غربت این آدم های برفی

می لرزم 

از فکر گذراندن شب

توی تب فراموش کردن یک نفر

و همه ی یک هایی

که هیچ وقت برایم نفری نبوده اند.»

 

 

سلام

 

 

«... من!!

اینجا؟!

گیر کرده ام توی دستهایی که ...$

گره ی کوری خورده اند.

ول نمی کنند $

کودکی مادر مرده ام را...»

 

 

«وقتی طاقت گریه هات هم طاق می شود$

مرگ

تنها راه حل روزمرگی است

که توی خیابان های پر از گوسفند به فکر وادارت می کند...»

 

 

 

این ها

تکه تکه های من هستند.

تکه هایی از پازل یلدا بودن

همه را که کنار هم بچینی تازه می رسی به

سردرگمی ، تنهایی ، نا امیدی ، ترس ، تب ، گمراهی ، غربت و مرگ.

حالامی فهمم تنها راه حل هر مشکلی خواب

پس$

«بخواب با کفش...»

برای همیشه

من:دختر لوسی که خوشی های دنیا زده زیر دلش.

 

«...د غد غه ها

مثل خوره  دارند می خورندت

 و تو هی

احمقانه ایمان می آوری

به دنیایی که لذت هاش

 توی شلوغی خط واحد خلاصه شده اند...»

 

 

«... وقتی که کابوس هات

توی بیداری

روی وسوسه های شبانه ات را سیاه کرده اند...»

 

 

حالا

.

.

.

«... مرگ تنها راه حل روز مرگی...»

«... و باز مرگ که همان دیر کردنش دنیا را بس

برای روزمرگی.»

 

 

رنگ ها:

آبی : قسمت هایی از شعر « ها کردن »

نارنجی: قسمت هایی از شعر « کاناپه ی قرمز نارنجی»

قرمز: قسمت هایی از شعر « ایمان »

سبز: قسمت هایی از شعر «کابوس های بیداری»

 

 

 

 

                             «کارتن پفک نمکی»

 

چراغ های شهر را می مرگانند

 

دخترک ماند 

 

 و

 

 کارتن پفک نمکی

 

توی شب نشینی پیاده روها

                  

 لبخند می زند

 

و من

 

 به عمق اندوه توی چشم هاش فکر می کنم 

 

به دردهایی که باید از پلک هاش سر بخورند

 

ولی روی لب هاش جاری اند

 

حالا...

شب هایی که زیر نگاه برج های هرزه

 

می گذرند

 

و دختری که

 از تمام مزه های دنیا

فقط مزه ی کارتن پفک نمکی را می چشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 20:59  توسط فاطمه(یلدا)نجف آبادی | 

 سلام

رقص توی لیوان را به یاد داشته باشید

لیوان شیشه ای که پر شده از مصیبت های قرن ۲۱

اینجا ایران است ساعت: هزار سال مانده تا ظهور

و من توی لیوان میرقصم تا انتظار را آسان ببینم.

 ۲مرداد با کوله باری از مصیبت های قرن ۲۱ ایران زمین با کنکوری که باید داد.                                                                        

 

بخواب ، با کفش 

وقتی که کابوس هات توی بیداری

روی وسوسه های رویاهای 

شبانه ات را سیاه کرده اند

شاید توی خواب بتوانی به کابوس های بیداری ات

شبیه آدم خوارها نگاه کنی

باور کن حتی اگر دخترک کبریت فروشی هم در کار بود

تا به حال فاحشه ای شده بود

اصلا بخواب 

خیال کن کابوس های بیداری

خودشان را به دیواره های خواب تو می کوبند

خواب جای مناسبی است

که روی زاویه اش

دنیا را خواب کنی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:55  توسط فاطمه(یلدا)نجف آبادی | 
 

سلام...

بعد از ۶ ماه اومدم که بنالم .

می دونید؟ حالم خیلی بده از همه چیز خسته ام انقدر که حوصله ی آوردن اسمشون و هم ندارم.

داره خون میاد...

ببین!...داره ازش خون می چکه...

داره شرشر میاد.نمیدونم با چی بندش بیارم...یه کم میسوزه .... داره از لحظه لحظه های زندگیم خون میاد.

دردهام شدن مثل هزار تا خنجر دو پهلو...که هی میرن توی دل و روده ی زندگیم و در میان.

تو رو خدا یکی یه جوری این خون لعنتی رو بند بیاره.

من از رنگ قرمز متنفرم...

تو رو خدا ... من زندگیم و دوست... که ندارم ولی... من از خون می ترسم.

راستی چرا می ترسم؟ چرا می ترسم ازش خون بره خب بره...

(گور بابای زندگیم ) بذار انقدر ازش خون بره که...

که چی؟ نمی دونم...

دستام خیس خون شدند... بابا من از خون می ترسم... از گرماش وحشت دارم

چرا یکی به داد من فلک زده نمی رسه؟ زندگیم داره از دستم میره ها!...

این+A های ریز و درشت دارن بال بال می زنن ها!!!

هی زیاد می شن بعد یهو می ریزن رو زمین...

چرا هیچ کس صدای منو نمی شنوه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای وای... چقدر خون این جا جمع شد. دارم شناور می شم توی این... این...همین... چیز... آهان...رودخونه... به خدا از خون زندگیم یه رودخونه درست شده.

اه...یعنی زندگی من انقدر خون داشته؟

من شنا بلد نیستم چرا یکی به دادم نمی رسه...تورو خدا منو نجات بدید من زندگیمو دوست... که ندارم ولی نمی خوام این جوری بمیرم حالا حالا ها کار دارم...وای کنکور دارم... نمی خوام این جوری بمیرم...

یخ کردم می دونم این جا ته خطه ولی نمی دونم باید چی کار کنم که نجاتم بدن.

کلی آدم اطراف این رودخونه خون ایستادن و انگار ارواح به من نگاه می کنن!

خدایا این جا چه خبره؟!! اینا چرا این جوری ان؟

حالا اینا به درک زندگیم؟ تکلیف این همه خون چی می شه؟...

دست و پام یخ کردن ولی مغز سرم داره آب می شه آخه این خورشید زل زده به کله ی من...

بابا تو یکی دست از سر کچل ما بردار...

یعنی ته این رودخونه به کجا می رسه؟ خدایا من هنوز خیلی بچه ام تحمل این همه درد و ندارم... تو به فریادم برس.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:9  توسط فاطمه(یلدا)نجف آبادی | 
یک ماجرا...

کنار خیابان نشسته ای

در گیر و دار ذهن خودت زار و خسته ای

در فکر یک تراژدی مضحک جدید...

تا یک عبور از عرض خیابان .../و او پرید.

...

حالا برای رد شدنت زور می زنی

با دستهای سرد خودت گور می کنی

هی گیر می دهی به کفن های پشت و رو...

تو مرده ای نمی رود این در سرت فرو؟؟!!!

بازیچه ای به دست زمانه و روز و شب

هی شوت می شوی و نگاهت که ... در عقب

جا مانده از وجود خودت تا به مرده شور

پاشیده می شود و سپس  می شود مرور:

«آقا شما که عاشق دنیایتان شدید

تنها به فکر شهرت و آوازه ی خودید

اصلا برای رفتنتان جا گرفتهاید؟؟

یا نه

      فقط

             بلیط تماشا گرفته اید!!!!!

اما شما که در خودتان گیر کرده اید

خود را بدون محکمه تسخیر کرده اید؟؟!!

هی با نگاه آبی خود خیره می شوید

در انعکاس نور خدا تیره می شوید

وقتی که در سپید  کفن منتظر شوید...

با فکرتان سراغ گذشته نمی روید؟»

حالا مدام روی سرش زوم می کنند

او را درون فاجعه محکوم می کنند

هی گریه می...نه بلکه فقط داد می زنی

هی گر بگیر و .../آب شدی مثل بستنی

*

پایان این تراژدی مضحک جدید

اینجا کلاغ پیر به پایان خود رسید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:42  توسط فاطمه(یلدا)نجف آبادی | 
سلام

پیدا کردن یه عنوان خیلی خوب برای وبلاگ کار سختی بود.

ولی خوب این کار با کمک دوستان درست شد.

خیلی خوشحال میشم اگه بهم لطف کنید و کارهام و نقد کنید.و خودتون

 میدونیددیگه نقد های سازنده هستند که روی کارهای بعدی تاثیر میذارن. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:4  توسط فاطمه(یلدا)نجف آبادی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من یلدا نجف آبادی هستم که در تاریخ 7/11/70 از بهشت رانده شدم.از جدم آدم هم خبری ندارم. و به کل همه چیز رو فراموش کردم.7 ساله پیش یک قسمتی از فراموشی ام بهبود یافت و شاعر شدم.

پیوندهای روزانه
بهناز
رویا وکیلی
هد هد میرزا
امید هدایتی
ح.برومند
پدی(پدرام)
م.نهانی
سید احمد عندلیبی
محمد صالح سلطانی
وحیدکریمی(گون)
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
شهریور 1387
مرداد 1387
پیوندها
مسيحا ابوعلي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM